زمان :جمعه 15/5/89

حاشا که بچه بسیجی میدان را خالی کند.

                                                          (( سردار خیبر،حاج ابراهیم همت ))

آری یکی ازبیادماندنی ترین  شبهای بسیجی های روستای ما رقم خورد.شبی که 80 نفر از بسیجی های مخلص ، مسیر 8 کیلومتری تا روستای مرق را با پای پیاده در شب پیمودند و چه شاد بودند و چه با انگیزه .رزمایشی که شروع آن از کنار گلزار شهدایمان و قبور مطهر سه شهید گمنام  بود ، و چه صفایی داد درکنار شهدا بودن و

از روزهای قشنگ جنگ گفتن ،از خاطرات ،دلاوریها و جانفشانی ها .

از روزهایی که باورش هنوز برای آنهایی که ندیده اند سخت است.اما با این وجود میشه با رهبری شهدا کاری کرد ، شهدایی که دلبری می کنند و همین دلبری بود که این همه بسیجی برای رزمایش آمدند و...

همه بودند ،روحانی ،مهندس ،کارمند ،کارگر ،دانشجو ، دانش آموزو...    اما چه زیبا بود وقتیکه همه با لباس یکدست بسیجی بودند ،لباسی که هیچ کس در آن به اصل و نصب خود کاری نداشت و...

 

در طول مسیر دوبار توقف کردیم آن هم بر بلندای کوه ها ...

بار اول جناب سرهنگ مصطفی مبینی از خاطرات دوران جبهه اش گفت ، از طلبه شهید محمد تقی صناعتی گفت و گفت که چگونه آخرین بار با هم خداحافظی کردند و...

به راهمان ادامه دادیم ، و این بار طولانی تر از دفعه قبل و این دفعه پای صحبتهای شیرین روحانی بسیجی آقای بیاتی نشستیم و چه زیبا از شهدا سخن می گفت.برایمان از انس عجیب سید بزرگوار علم الهدی با قران و نهج البلاغه گفت و می گفت که چگونه جنازه ازهم پاشیده او را از روی قران جیبی اش شناختند ، از شهدایی میگفت که چقدر به خواندن نماز اول وقت در بدترین شرایط مقید بودند ، ازاونایی می گفت که چقدر مطیع امام و رهبرشان بودند ، از بصیرت صحبت کرد و ....

این رزمایش با مختصر پذیرایی در ساعت 4 صبح همراه با اقامه نماز صبح در حسینیه روستا به پایان رسید.

آری بسیجی همیشه آنجایی که باید خود را نشان دهد ،نشان میدهد و آن هم بی ادعا و مخلص.به قول امیر بیان حضرت علی (ع) که می فرمایند :

((زمانی می رسد که در آن زمان هیچ کس نجات نمی یابد مگر هر مومن بی نام و نشان که اگر حاضر باشد ناشناخته است و اگر غایب باشد ، جستجو نمی شود .این افراد چراغهای هدایت و نشانه هایی روشن برای شبروان اند .))

      نهج البلاغه خطبه 103

((حب))